د افغان کرکټ د مینه‌والو کورEnglish ↗
افغان اتلان

پښتو ادب · شاعران

عبدالفهیم همدرد

د عبدالفهیم همدرد پېژندنه او شعري ټولګه. لاندې شعرونه د افغان اتلان له موجود کتابتون سره تړلي دي.

شعرونه

8 خپاره شوي شعرونه

درد وطنبشپړ شعر ولولئ

درد وطن

عبدالفهیم همدرد

حتی دلم برای خودم تنگ میشود

در ازدحام کوچه‌ی ما جنگ میشود
از کودکی گذشتم و دیدم جوانی را

با حادثات روز دل ما سنگ میشود
دیگر دروغ و حیله به کرسی رسانده‌ایم

در میهنم حدیث درست رنگ میشود
دیوانه دیده‌ایم که هوشیار می‌درید

هر ساده لوح به جان ما زرنگ میشود
اینک شکسته نوک قلم رفته جوهرش

دانش به این سرای وطن ننگ میشود
لبخند نمانده روی لبِ این چمن چرا

اینجا غزل ز درد هم آهنگ میشود
با آه و ناله های دمن، مونسم رفیق

حتی دلم برای خودم تنگ میشود

مسیر برگشتبشپړ شعر ولولئ

مسیر برگشت

عبدالفهیم همدرد

مرا به بدترین نکته‌ی دنیا ببرید

به پیش چشم همان یار بی‌وفا ببرید
به پیش آنکه وفا کردم و جفا دیدم

مرا به شهر دروغین خوش نما ببرید
برای اینکه باور من از بهشت آید

مرا به سوی جهنم، صبا ببرید
زکشمکش آخرت نمی‌ترسم

مرا به سوی همان یار آشنا ببرید
به نزد آنکه ساخت از عدم مرا

به محضر سردار کبریا ببرید
هوای دیدن او دل به لرزه آورده

مرا به پیشگاه حضرت دلها ببرید
ز مردم اینجا عجیب دلسردم

مرا به پیش همان خالق یکتا ببرید

وصیت نامهبشپړ شعر ولولئ

وصیت نامه

عبدالفهیم همدرد

وصیت نامه:
بعد مرگم دوستان، وحشی بیارید در مزار

خواهشاً از او بخواهید؛ یک دمی گیرد قرار
ای نسیم صبح‌گاهان! از کنارم کن عبور..

از سر شب تا به صبحم؛ خاطرش کردم مرور
این تنی رنجیده را داخل نسازید در کفن

خشکِ خالی راهی گورم کنید از این وطن
روی سنگ قبر من نیز نام وحشی حک شود

بعد این باور شکسته، دوستی در شک شود
ای فلک آمال خود را با خودم بُردم به گور

قسمتِ جانم گرفته زندگی از من به زور..
بر مزارم گل نکارید سود ندارد در جوار

زندگی با خاری کردم، خار بکارید بی شمار
ای عزیزان جسم من، مدفون این کابل کنید

این وصیت را بگیرید، بو بسان گل کنید
خسته ام از زندگی آخر چه سازم چاره را

وحشیا بنگر وصیت از دلی صد پاره را
عبدالفهیم همدرد

سه‌شنبه۱۴۰۵/۴/۹

طنز و انتقادبشپړ شعر ولولئ

طنز و انتقاد

عبدالفهیم همدرد

من از آن روز اول عاشق رویا بودم

غرق چشمان صنم دختر کاکا بودم
زلف شبنم ز نظر هیچ نمیرد اما

محو گیسوی پری، رقص سهیلا بودم
در سخن شهد و شکر دیده بودم مینا را

من نظر بند همان زهره و دیبا بودم 😉
حرف من را به گمانم که بفهمید شهلا

انتظار لب جاده، به فریبا بودم😁
از قضا شانه بخوردم که دیدم طوبا🤔

در گمانم که فقط یار شکیلا بودم
با ثریا که قدم تا دم دروازه زدم

زیر آب و عرق از ترس شکیبا بودم
طنز من قصه‌ی تلخی زجوانان دارد

من جوانی که در این مخمصه تنها بودم

لالهٔ خونینبشپړ شعر ولولئ

لالهٔ خونین

عبدالفهیم همدرد

هر کجا دیوانه دیدی مثل من دیوانه نیست

گل به بوستان باشد و اما مثال لاله نیست
نسترن باشد ویا هم، یاسمن بیهوده است

رنگ سرخ لاله گونش وحشیا در خانه نیست
خنجر تیزت اگرچه قلب من بشکافته آه

این چه دردیست نازنینا مثل او هر ناله نیست
گه‌گاهی، آرزوی مرگ بر سر می‌زند..

مرغ دل آرام ندارد، بی‌خیال دانه نیست
زندگی بی‌رحم دیدم در به رویم بسته شد

سنگ می‌بارد به فرقم، مثل باران ژاله نیست
از فراقت لحظه‌ی صد بار میمیرم عزیز..

زخم ناسورم چنان؛ سر به روی شانه نیست
آنقدر مدهوش کرده قسمتم جانم مُدام؛

مستم کرده عجیب، مَی‌ درون پیاله نیست
گر تو باشی یا نباشی یاد تو دارم به جان؛

وحشیا جز من در اینجا عاشق مستانه نیست
۱۴۰۵٫۴٫۲۱یکشنبه

دنیای خیالبشپړ شعر ولولئ

دنیای خیال

عبدالفهیم همدرد

مرا با عشق خود بُردی عزیزم مبتلا کردی

خودت غافل زمن‌ساختی بلا کردی، بلا کردی
هماندم تا که فهمیدی، ترا من دوست میدارم

شدی بی اعتنا بر من، عزیزم قتل ما کردی
به دنیای خیال تو، مسافر گشته ام امروز

مرا در شهر عشق خود شهید کربلا کردی
به درمانم نکوشیدی.. مرا تنها چرا امروز

میان این همه آدم، تک و تنها رها کردی!؟
به‌صحرای جنون‌خود، کشاندی جان‌مسکینم

همه زخم های پنهانِ، دلم را بر ملا کردی..
خیال کردی که بی‌مهری، مرا دلگیر می‌سازد؛

چنین پندار بد از چی؟ ویا هم از کجا کردی؟؟
به چشمانت نگاهی مستقیم کردن توانم نیست

تو با چشمان شوخ خود مرا گویا مُلا کردی
چنینم دوست می‌دارم ترا وحشی اگر مُردم؛

سر قبرم رسی گویم، مزارم خوشنما کردی
فقط یک آرزو دارم؛ در آغوشت رسد مرگم..

برای اینچنین روزی بسیٰ همدرد دعا کردی

زهر دستبشپړ شعر ولولئ

زهر دست

عبدالفهیم همدرد

ناله از هجر و فراقت، زسحر تا دم شام

این تنی عاشق من، آه چه کشیدن دارد
روز ها گر ز زبان تو رسد نیز سخنی

وه که دشنام بشود نیز شنیدن دارد
نسترن پیش قدوم تو خجل گشته خجل

دل اسیر تو شده ارزشی دیدن دارد
دست تقدیر مرا پیش تو خواهد رساند

از همه پیش تو بودن که بریدن دارد
رهزن‌است چشم تو دل را زکنارم دزدید

یک به یک زهر ز دست تو چشیدن دارد
وا چه زیباست به آغوش تو مرگم برسد

شاید امروز نشود، روزی رسیدن دارد

سکوت شببشپړ شعر ولولئ

سکوت شب

عبدالفهیم همدرد

خوش به حالت وحشیا دیگر کنارم نیستی

واقف از حال دل و از روزگارم نیستی
سوختنم را بعد از این دیگر نمی‌بینی عزیز

همچو یک پروانه دیگر بی قرارم نیستی
در سکوت شب هایم شعر می‌گویم مدام

سوژه هر شعر گشتی در جوارم نیستی
حرف را دیگر زبان نه بلکه چشمم می‌زند

ای زبان خاموش باش دیگر به کارم نیستی
در دو چشمم هر که بیند خوب می‌فهمد مرا

عاشق روی تو بوده دل خمارم نیستی
در فراقت از زمین و آسمان در گله‌ام

شاهد چشمان خسته، اشکبارم نیستی
همچو یک زندانی گشتم من اسیر واژه ها

خوب شد دیوانه کردی شهسوارم نیستی
هر کجا نامت بیآمد مثل بید لرزاند مرا

ای مه زیبای دنیا در کنارم نیستی