د افغان کرکټ د مینه‌والو کورEnglish ↗
افغان اتلان

پښتو ادب · شاعران

صفیه میلاد

د صفیه میلاد پېژندنه او شعري ټولګه. لاندې شعرونه د افغان اتلان له موجود کتابتون سره تړلي دي.

شعرونه

3 خپاره شوي شعرونه

بیابشپړ شعر ولولئ

بیا

صفیه میلاد

بیا که پنجره‌ای رو به آسمان بکشیم
برای خستگی شهر، کهکشان بکشیم

بیا که از نفس گرم عشق در رگ خاک
گلی به سرخی رخسار ارغوان بکشیم

تمام کوچه پر از بغض سرد پاییزی‌ست
در این بهار بیا دست از خزان بکشیم

بیا به حرمت لبخند ساده‌ی مردم
به روی سینه‌ی غم، قلب مهربان بکشیم

به روی صفحه‌ی شب، با ستاره‌های امید
هزار قصه‌ی روشن، هزار جان بکشیم

صدای زخمی باران هنوز می‌لرزد
بیا برای دل ابر، سایه‌بان بکشیم

به چشم‌های تو سوگند، می‌شود از نو
برای پنجره‌ها رنگ آشیان بکشیم

جهان اگرچه پر از دود و اضطراب شده‌ست
بیا به وسعت خورشید، آستان بکشیم

بیا به دست تو در دست عشق معجزه ای
به وسعت نفس پاک، عاشقان بکشیم

نه جنگ، راه نجات زمین غم‌زده است
بیا به دفتر فردا فقط «امان» بکشیم

بیا که مثنوی سبز دیگری بشود
اگر تو باشی و من، عشق را نشان بکشیم

فریاد کنبشپړ شعر ولولئ

فریاد کن

صفیه میلاد

فریاد کن سکوت زن بی‌قرار را
بشکن به خشم خویش، حصار غبار را

برخیز و از شکوه وجود سخن بگو
تا بشنود زمانه طنین بهار را

تو دخت استقامت و فخری، شبیه کوه
هرگز مپوش جامهٔ شب‌های تار را

از زخم‌های کهنه مترس و قدم بزن
باید دوباره سبز کنی روزگار را

بر شانه‌ات رسالت صد نسل مانده است
باید که سر بلند کنی، این تبار را

هرچند سنگ‌ها سر راهت نهاده‌اند
بر هم بزن تو مکر شب نابکار را

بگذار تا جهان بشناسد فروغ زن
این مظهر بزرگ و پر از افتخار را

فردا ورق ورق شود این دفتر زمان
ثبت است نام روشن تو، یادگار را

ای خطبه سپیده در اندیشهٔ زمین
آیینه‌دار باش طلوع دیار را

منبشپړ شعر ولولئ

من

صفیه میلاد

در آینه نگاه می‌کنم
نه برای دیدن خودم
بلکه برای کشف زنی
که میان خطوطش پنهان شده است
زنی که با هر شکست
قطره‌ای از آسمان به دلش چکیده
و با هر زخم
گلی از درد در باغ تنش روییده است
صدایم
صدای برگ‌هایی است
که در پاییز می‌رقصند
آرام، بی‌هیاهو
اما پر از حرف‌های نگفته
قدم‌هایم
نقشی از قصه‌هایی است
که برای کسی تعریف نکرده‌ام
زنی هستم
که به جای اشک ریختن
رویا می‌بافم
و به جای انتظار
زندگی را عاشقانه زیسته ام
نگاهم کن
نه به ظاهر
بلکه به آتشی که درونم شعله می‌کشد
همان‌جا
که راز زنانگی
در سکوتش پنهان است